-
کی میایی؟
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1384 18:15
بگذار دستم را به دورت بگیرم که هوا سرد است. مگر فراموش کرده ای آن زوزه های شبانه گرگهای دشت را؟ بگذار مرا پیش از تو بدرند. بگذار که هر چه مصیبت است بر من فرود آید که تو معصوم تر از آنی که روزگار را بشناسی. هر روز که می آیی با خود میگویم امروز روز دیگریست. شاید امروز همان روزیست که دیگر به شب نخواهد انجامید. شاید امروز...
-
موفقیت
دوشنبه 30 آبانماه سال 1384 13:23
شاید واقعا باید از تمام ارزشهایی که تو زندگیت داری جدا شی تا به یه همچین چیزی برسی. شاید واقعا درستش این باشه که برای ساختن پلی که تو رو به اونور رودخونه برسونه، حاضر باشی ستون پلهای دیگران رو خرب کنی بدون اینکه برات مهم باشه کسی روی پل وایستاده یا نه. بدون اینکه برات مهم باشه که این پلی که داری اینقدر راحت خراب میکنی...
-
و بعد...
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1384 19:11
آره... من عاشق شده بودم. عاشق کسی که... چی میتونم بگم از موجودی که تنها آرزوت خوشبختیشه؟... موجودی که وقتی بهش فکر میکنی، دیگه نمیتونی به خودت فکر کنی. موجودی که تنها چیزی که مهمه بودنشه، نه چه جوری بودنش. نمیدونم چرا باید یه همچین موجودی تو زندگی آدم پیدا بشه. چرا باید یه همچین احساسی به آدم رو کنه. خوشم نمیاد از...
-
عشق؟
دوشنبه 23 آبانماه سال 1384 21:16
هنوز هم نمیدونم معنیش چیه. خیلی برام عجیبه. بچه که بودم فکر میکردم عاشق شدن یا اونقدر قشنگه که ماله قصه هاست. یا اونقدر کثیفه که ماله پسراییه که تا یه دختر رو میبینن از شهوت پر میشن. فکر میکردم اگه عاشق شدن وجود داشته باشه، تو یه نگاه اتفاق میافته و تا ابد آدم رو دنبال خودش میکشونه. فکر میکردم عاشق کسیه که دیگه جز یه...
-
تاکسی
یکشنبه 22 آبانماه سال 1384 00:43
از انقلاب که میومدم ونک. دختره پرسید هفت تیر از اینجا میبرن؟ یه جوری که انگار اصلا واسم مهم نیست گفتم نمیدونم. و چقدر از حسم خوشم اومد. چرا باید برام مهم باشه؟ تو فکر ریشی ام که گذاشتم. هنوز نمیتونم خودم رو تو این ریشه بشناسم. هر چند قیافه ای که 4-5 ساله تو آینه میبینم رو هنوز هم نمیتونم بشناسم. گاهی فکر میکنم واقعا...
-
یه همچین چیزی اسم هم میخواد؟
یکشنبه 22 آبانماه سال 1384 00:42
در حسرت سکوتم و در سوختن از فریب. کسی گناهی نداره. دیگه این رو باور کردم. دیگه لازم نیست دم به دم به خودم بقبولونم. ولی هنوز هم با مفهومش مشکل دارم که چرا آدما گاهی نمیتونن وجود دیگران رو تحمل کنن. که چرا هنوز اونقدر خودخواهم که فکر میکنم باید تحملم کنن. که چرا.... اصلا نمیدونم واقعا لازم بود که اینجوری بهم بفهمونن که...
-
پایان
یکشنبه 22 آبانماه سال 1384 00:41
چرا باید یه وبلاگ دیگه رو شروع کنم؟ فکر کنم این اولین باره که واقعا دارم با هدف وبلاگ، شروع میکنم. نه میخوام سرعت تایپم زیاد شه. نه میخوام html یاد بگیرم. فقط دلم میخواد با خودم حرف بزنم. شاید به این قیمت که یه روزی یکی بهم بگه که حرفایی که قرار نبوده بخونه رو خونده و من باز ندونم چرا حماقت کردم. دیگه فکر نمیکنم چیزی...