شاید واقعا باید از تمام ارزشهایی که تو زندگیت داری جدا شی تا به یه همچین چیزی برسی.
شاید واقعا درستش این باشه که برای ساختن پلی که تو رو به اونور رودخونه برسونه، حاضر باشی ستون پلهای دیگران رو خرب کنی بدون اینکه برات مهم باشه کسی روی پل وایستاده یا نه. بدون اینکه برات مهم باشه که این پلی که داری اینقدر راحت خراب میکنی چه سخت ساخته شده.
شاید واقعا درستش همین باشه.
شاید واقعا درستش اینه که گاهی وقتا بتونی چنان دروغهای قشنگی بگی که هیچ کسی فرقش رو با واقعیت نفهمه. بدون
اینکه برات مهم باشه که این دروغ، چقدر راحت میتونه راست دیگران رو زشت نشون بده.
شاید واقعا درستش همین باشه.
شاید واقعا درستش این باشه که موفق بشی. بدون اینکه برات مهم باشه که با موفقیت تو، اجازه موفق شدن رو از کسانی میگیری که به مراتب از تو مستحق ترن.
شاید واقعا درستش همین باشه. ولی...
اگه قراره به یه همچین قیمتی تموم بشه فکر میکنم... .
پی نوشت: سلام شهر من... فکر کنم حالا حالاها باید تحملم کنی.
هنوز هم نمیدونم معنیش چیه.
خیلی برام عجیبه. بچه که بودم فکر میکردم عاشق شدن یا اونقدر قشنگه که ماله قصه هاست. یا اونقدر کثیفه که ماله پسراییه که تا یه دختر رو میبینن از شهوت پر میشن.
فکر میکردم اگه عاشق شدن وجود داشته باشه، تو یه نگاه اتفاق میافته و تا ابد آدم رو دنبال خودش میکشونه.
فکر میکردم عاشق کسیه که دیگه جز یه تصویر غیر واقعی از معشوقش چیزی نمیبینه. عاشق کسیه که تو یه کلام احمقه.
نمیدونم چه جوری اتفاق افتاد. خودم هم باورم نمیشه. همه چی از یه بازی شروع شد. یه امتحان. با خودم گفتم: یعنی میتونم؟
بازی قشنگی بود. هیچوقت یادم نمیره روزی رو که اولین بار دیدمش. این یه داستان رویایی نیست. نه... تو نگاه اول عاشقش نشدم. تو نگاه اول حتی ندیدمش. یه دختر بود بین همه دخترای دیگه. دخترایی که به مراتب خوشگلتر از اون بودن. به مراتب بامزه تر بودن، شادتر بودن. ولی اون هیچ جذابیت خاصی نداشت. فقط... یه آدم بود عین بقیه.
نمیدونم چرا، ولی احساس کردم ارزش دوست شدن رو داره. شروع کردم به حرف زدن. میخواستم ببینم میتونم یا نه. زیاد حرف نمیزد. بیشتر گوش میداد. گوش میداد ببینه چی میگم. شاید میخواست ببینه تا کجا میخوام مزخرف بگم... و من حرف میزدم و اون دستاش رو گرفته بود رو آتیشی که به زور درست کرده بودیم... و چقدر هوا سرد بود...
شاید اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود... نه... عاشق نشده بودم. فقط داشتم خودم رو امتحان میکردم. ببینم میتونم یا نه. ببینم جراتش رو دارم پاش وایستم یا تا یه اتفاق کوچیک میافته کنار میکشم. و پاش وایستادم. نه اینکه کار خاصی کرده باشم، ولی تو دلم خوشحال بودم که کنار نکشیدم.
ماجرا ادامه نداشت. یه قسمت از سریالی بود که مدتها قرار بود قطع بشه. و من حتی قیافه اش رو هم فراموش کرده بودم. قیافه ی یه آدم رو بین همه آدمای دیگه.
نمیدونم چرا، ولی دوباره دیدمش. تو نور وایستاده بود. درست نمیدیدمش. کلی کار داشتم. داشتم یه پروژه واسه یکی از درسام مینوشتم. گفت سلام... روم رو برگردوندم طرفش و نور از پنجره چنان خورد تو چشمم که هیچی رو نمیدیدم. نفهمیدم کیه. کله ام رو عین احمقا کج کردم و نگاهش کردم و گفتم... سلام! دیگه به یاد نمی اوردمش. گفت نشناختی؟ و شناختمش: یه آدم عین همه آدمای دیگه. حرفی واسه گفتن بین "من" و یه دنیا آدم نشناخته وجود نداشت. مکالمه ساده بود، اونقدر ساده که خداحافظی کرد و رفت...
چند روز گذشت. و من نمیدونستم داره تو دلم چه اتفاقی میافته.
و دوباره دیدمش. این دفعه دیگه میشناختمش. نه اینکه بخاطر دوبار دیدنش قیافه اش برام آشنا باشه... کم کم تو ذهنم برام مهم میشد. مهمتر از آدمای دیگه... خیلی مهمتر.
خودم هم نمیدونم چرا. با خودم که فکر میکردم میدیدم هیچ منطقی پشت این قضیه نیست. باید فراموشش میکردم عین همه آدمای دیگه... اما....
و من برای دیدنش حاضر بودم هر کاری بکنم. و این خلاف هر منطقی بود. گاهی منطقم آرزو میکرد، زمانی که قرار بود ببینمش روی امتحان میان ترم یا پایان ترم نیافته، شاید انتخاب افتادن یه درس، بخاطر یه ساعت دیدنش چندان برام سخت نبود. و میدونستم این درست همونه که بهش میگن حماقت. و من به قیمت دیدنش، شیفته ی حماقت بودم.
و من خوشحال بودم. اونقدر خوشحال که هیچوقت تو زندگیم نبودم. شبا که یادش میافتادم دیگه همه چی عوض میشد. شب دیگه معنای خوابیدن نداشت. نمیخوام داستان عاشقانه بنویسم. ولی واقعا روزا لحظه شماری میکردم که ببینمش. گاهی آدمای توی خیابون رو باهاش عوضی میگرفتم. حتی استادا رو!
نمیدونم چه جوری شروع شد ولی من... عاشقش شده بودم.
موقع غذا به یادش میافتادم و دیگه نمیتونستم چیزی بخورم. موقع خوابیدن به یادش میافتادم و دیگه نمیتونستم بخوابم. موقع درس خوندن به یادش میافتادم و دیگه نمیتونستم درس بخونم.
حس عجیبی بود. یه جا شنیدم که میگفت عشق همون چیزیه که هم خوشحالت میکنه هم ناراحتت. باید اعتراف کنم که راست میگفت. وقتی بهش فکر میکردم از یه لذت خارق العاده سیراب میشدم ولی در عین حال یه جور عجیبی بود. انگار تمام غم و غصه عالم رو ریخته باشن تو دلم.
خودم هم نمیدونم چه جوری شروع شد. من فقط از کامپیوتر سر در میاوردم و اون هیچی از کامپیوتر نمیفهمید.
سعی کردم کامپیوتر رو فراموش کنم. دور و برم رو نگاه کنم و ببینم دیگران از چی خوششون میاد.
و کامپیوتر رو گذاشتم کنار.
من عاشقش بودم... شروع کردم به شعر گفتن. چیزهایی که مینوشتم گاهی اراجبف میشدن و به دیگران نشون میدادم و واسه دلگرمیم تشویقم میکردن و گاهی خوب از آب در میومدن و بهشون میگفتم شعر... و من شعرهام رو به کسی نشون نمیدادم.
در مورد اون، با دیگران حرف زدن، یه توهین بود به احساسی که نسبت بهش داشتم. اینکه از روی نوشته هام تصوری از اون داشته باشن که به مراتب نمیتونست به اون قشنگی باشه که باید میبود، بهم اجازه نمیداد به کسی اجازه بدم نوشته هام رو بخونه.
و من عاشقش بودم...
دلم میخواست عین یه ناظر از دور ببینمش. دلم میخواست بهم اجازه بده زندگیش رو ببینم. شب و روز تماشاش کنم. شب و روز ببینمش که روی اون نیمکت نشسته و منتظره که جمله بعدی رو بگم و من حتی جرات نگاه کردن بهش رو هم ندارم. که وقتی نگاهش میکنم یادم میره باید از چی حرف بزنم. و چطور میتونستم حرفی نزنم و تو چشاش نگاه کنم؟ اون که نمیدونست دوستش دارم.
دلم میخواست انتظار هیچ حرفی رو از من نداشته باشه. دلم میخواست به حرفاش گوش بدم. حالا از هر چی که میخواد حرف بزنه. واقعا برام مهم نبود از چی حرف میزنه. فقط دلم میخواست کنارم باشه. دلم میخواست وجودش رو احساس کنم.
...
به هر حال همه چی همیشه یه جور نمیمونه...
و بعد...
اتقاق واقعا بدی بود.
نمیخوام بگم اگه قبل از این اتفاق مرده بودم زندگی با ارزشتری داشتم، ولی باید اعتراف کنم که بعد از اون اتفاق دیگه چیز با ارزشی تو زندگیم نبوده. میتونم همه اش رو یه راست بندازم تو سطل آشغال.
نمیدونم چه جوری شروع شد، ولی شبی که باهاش چت میکردم و اون سوال رو ازم کرد رو خوب به یاد دارم.
شاید از نگاه اون، سوال مهمی نپرسیده بود. یه سوال بود مثل همه سوالای دیگه. اونکه نمیدونست چقدر دوستش دارم.
اما برای من...
...
پی نوشت: گاهی سخته از چیزایی که نمیخوای به یاد بیاریشون حرف بزنی... میگن هر چیز خوبی یه هزینه ای داره. و چقدر هزینه عاشق شدن سنگینه...