کی میایی؟

بگذار دستم را به دورت بگیرم که هوا سرد است.
مگر فراموش کرده ای آن زوزه های شبانه گرگهای دشت را؟
بگذار مرا پیش از تو بدرند. بگذار که هر چه مصیبت است بر من فرود آید که تو معصوم تر از آنی که روزگار را بشناسی.

هر روز که می آیی با خود میگویم امروز روز دیگریست. شاید امروز همان روزیست که دیگر به شب نخواهد انجامید.
شاید امروز همانی است که در کتابها نوشته اند. شاید امروز همان است که عمری را به انتظارش گذرانده ام....
و آن دم که میروی باز همه جا تاریک میشود. گویی خورشید نیز چو من، تاب دوریت را ندارد...

...

پی نوشت: سالهاست که ندیدمت.  گویی رسم دیرینه ایست اینگونه زیستن. سرد و تاریک...