هنوز هم نمیدونم معنیش چیه.
خیلی برام عجیبه. بچه که بودم فکر میکردم عاشق شدن یا اونقدر قشنگه که ماله قصه هاست. یا اونقدر کثیفه که ماله پسراییه که تا یه دختر رو میبینن از شهوت پر میشن.
فکر میکردم اگه عاشق شدن وجود داشته باشه، تو یه نگاه اتفاق میافته و تا ابد آدم رو دنبال خودش میکشونه.
فکر میکردم عاشق کسیه که دیگه جز یه تصویر غیر واقعی از معشوقش چیزی نمیبینه. عاشق کسیه که تو یه کلام احمقه.
نمیدونم چه جوری اتفاق افتاد. خودم هم باورم نمیشه. همه چی از یه بازی شروع شد. یه امتحان. با خودم گفتم: یعنی میتونم؟
بازی قشنگی بود. هیچوقت یادم نمیره روزی رو که اولین بار دیدمش. این یه داستان رویایی نیست. نه... تو نگاه اول عاشقش نشدم. تو نگاه اول حتی ندیدمش. یه دختر بود بین همه دخترای دیگه. دخترایی که به مراتب خوشگلتر از اون بودن. به مراتب بامزه تر بودن، شادتر بودن. ولی اون هیچ جذابیت خاصی نداشت. فقط... یه آدم بود عین بقیه.
نمیدونم چرا، ولی احساس کردم ارزش دوست شدن رو داره. شروع کردم به حرف زدن. میخواستم ببینم میتونم یا نه. زیاد حرف نمیزد. بیشتر گوش میداد. گوش میداد ببینه چی میگم. شاید میخواست ببینه تا کجا میخوام مزخرف بگم... و من حرف میزدم و اون دستاش رو گرفته بود رو آتیشی که به زور درست کرده بودیم... و چقدر هوا سرد بود...
شاید اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود... نه... عاشق نشده بودم. فقط داشتم خودم رو امتحان میکردم. ببینم میتونم یا نه. ببینم جراتش رو دارم پاش وایستم یا تا یه اتفاق کوچیک میافته کنار میکشم. و پاش وایستادم. نه اینکه کار خاصی کرده باشم، ولی تو دلم خوشحال بودم که کنار نکشیدم.
ماجرا ادامه نداشت. یه قسمت از سریالی بود که مدتها قرار بود قطع بشه. و من حتی قیافه اش رو هم فراموش کرده بودم. قیافه ی یه آدم رو بین همه آدمای دیگه.
نمیدونم چرا، ولی دوباره دیدمش. تو نور وایستاده بود. درست نمیدیدمش. کلی کار داشتم. داشتم یه پروژه واسه یکی از درسام مینوشتم. گفت سلام... روم رو برگردوندم طرفش و نور از پنجره چنان خورد تو چشمم که هیچی رو نمیدیدم. نفهمیدم کیه. کله ام رو عین احمقا کج کردم و نگاهش کردم و گفتم... سلام! دیگه به یاد نمی اوردمش. گفت نشناختی؟ و شناختمش: یه آدم عین همه آدمای دیگه. حرفی واسه گفتن بین "من" و یه دنیا آدم نشناخته وجود نداشت. مکالمه ساده بود، اونقدر ساده که خداحافظی کرد و رفت...
چند روز گذشت. و من نمیدونستم داره تو دلم چه اتفاقی میافته.
و دوباره دیدمش. این دفعه دیگه میشناختمش. نه اینکه بخاطر دوبار دیدنش قیافه اش برام آشنا باشه... کم کم تو ذهنم برام مهم میشد. مهمتر از آدمای دیگه... خیلی مهمتر.
خودم هم نمیدونم چرا. با خودم که فکر میکردم میدیدم هیچ منطقی پشت این قضیه نیست. باید فراموشش میکردم عین همه آدمای دیگه... اما....
و من برای دیدنش حاضر بودم هر کاری بکنم. و این خلاف هر منطقی بود. گاهی منطقم آرزو میکرد، زمانی که قرار بود ببینمش روی امتحان میان ترم یا پایان ترم نیافته، شاید انتخاب افتادن یه درس، بخاطر یه ساعت دیدنش چندان برام سخت نبود. و میدونستم این درست همونه که بهش میگن حماقت. و من به قیمت دیدنش، شیفته ی حماقت بودم.
و من خوشحال بودم. اونقدر خوشحال که هیچوقت تو زندگیم نبودم. شبا که یادش میافتادم دیگه همه چی عوض میشد. شب دیگه معنای خوابیدن نداشت. نمیخوام داستان عاشقانه بنویسم. ولی واقعا روزا لحظه شماری میکردم که ببینمش. گاهی آدمای توی خیابون رو باهاش عوضی میگرفتم. حتی استادا رو!
نمیدونم چه جوری شروع شد ولی من... عاشقش شده بودم.
موقع غذا به یادش میافتادم و دیگه نمیتونستم چیزی بخورم. موقع خوابیدن به یادش میافتادم و دیگه نمیتونستم بخوابم. موقع درس خوندن به یادش میافتادم و دیگه نمیتونستم درس بخونم.
حس عجیبی بود. یه جا شنیدم که میگفت عشق همون چیزیه که هم خوشحالت میکنه هم ناراحتت. باید اعتراف کنم که راست میگفت. وقتی بهش فکر میکردم از یه لذت خارق العاده سیراب میشدم ولی در عین حال یه جور عجیبی بود. انگار تمام غم و غصه عالم رو ریخته باشن تو دلم.
خودم هم نمیدونم چه جوری شروع شد. من فقط از کامپیوتر سر در میاوردم و اون هیچی از کامپیوتر نمیفهمید.
سعی کردم کامپیوتر رو فراموش کنم. دور و برم رو نگاه کنم و ببینم دیگران از چی خوششون میاد.
و کامپیوتر رو گذاشتم کنار.
من عاشقش بودم... شروع کردم به شعر گفتن. چیزهایی که مینوشتم گاهی اراجبف میشدن و به دیگران نشون میدادم و واسه دلگرمیم تشویقم میکردن و گاهی خوب از آب در میومدن و بهشون میگفتم شعر... و من شعرهام رو به کسی نشون نمیدادم.
در مورد اون، با دیگران حرف زدن، یه توهین بود به احساسی که نسبت بهش داشتم. اینکه از روی نوشته هام تصوری از اون داشته باشن که به مراتب نمیتونست به اون قشنگی باشه که باید میبود، بهم اجازه نمیداد به کسی اجازه بدم نوشته هام رو بخونه.
و من عاشقش بودم...
دلم میخواست عین یه ناظر از دور ببینمش. دلم میخواست بهم اجازه بده زندگیش رو ببینم. شب و روز تماشاش کنم. شب و روز ببینمش که روی اون نیمکت نشسته و منتظره که جمله بعدی رو بگم و من حتی جرات نگاه کردن بهش رو هم ندارم. که وقتی نگاهش میکنم یادم میره باید از چی حرف بزنم. و چطور میتونستم حرفی نزنم و تو چشاش نگاه کنم؟ اون که نمیدونست دوستش دارم.
دلم میخواست انتظار هیچ حرفی رو از من نداشته باشه. دلم میخواست به حرفاش گوش بدم. حالا از هر چی که میخواد حرف بزنه. واقعا برام مهم نبود از چی حرف میزنه. فقط دلم میخواست کنارم باشه. دلم میخواست وجودش رو احساس کنم.
...
به هر حال همه چی همیشه یه جور نمیمونه...
و بعد...
اتقاق واقعا بدی بود.
نمیخوام بگم اگه قبل از این اتفاق مرده بودم زندگی با ارزشتری داشتم، ولی باید اعتراف کنم که بعد از اون اتفاق دیگه چیز با ارزشی تو زندگیم نبوده. میتونم همه اش رو یه راست بندازم تو سطل آشغال.
نمیدونم چه جوری شروع شد، ولی شبی که باهاش چت میکردم و اون سوال رو ازم کرد رو خوب به یاد دارم.
شاید از نگاه اون، سوال مهمی نپرسیده بود. یه سوال بود مثل همه سوالای دیگه. اونکه نمیدونست چقدر دوستش دارم.
اما برای من...
...
پی نوشت: گاهی سخته از چیزایی که نمیخوای به یاد بیاریشون حرف بزنی... میگن هر چیز خوبی یه هزینه ای داره. و چقدر هزینه عاشق شدن سنگینه...
از انقلاب که میومدم ونک.
دختره پرسید هفت تیر از اینجا میبرن؟
یه جوری که انگار اصلا واسم مهم نیست گفتم نمیدونم. و چقدر از حسم خوشم اومد. چرا باید برام مهم باشه؟
تو فکر ریشی ام که گذاشتم. هنوز نمیتونم خودم رو تو این ریشه بشناسم. هر چند قیافه ای که 4-5 ساله تو آینه میبینم رو هنوز هم نمیتونم بشناسم.
گاهی فکر میکنم واقعا خنگم. اگه بهم بگن خودت رو بکش. عمرن نمیتونم. هر دفعه که خودم رو میبینم تعجب میکنم که این منم. نمیدونم چرا. ولی هنوز عادت نکردم.
دختره هر چند دقیقه یه بار بر میگرده به صفی که منتظر تاکسی ان نگاه میکنه و به طور اختصاصی بدون اینکه بفهمم چرا، نگاهش رو من متوقف میشه. هیچ احساس علاقه ای به یه همچین نگاهی ندارم.
تنها چیزی که دلم میخواد اینه که از شرش راحت بشم. با اینکه هیچ کاری نکرده که کار بدی باشه، ولی حوصله اش رو ندارم.
بالاخره یه تاکسی ونک میاد. میرم سوار میشم. نگاه دختره رو میبینم که دنبالم میکنه. واقعا نمیفهمم چرا نگاه میکنه. تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که هفت تیر هیچ ربطی به ونک نداره. تاکسی میزنه کنار و منتظر مسافر میشه.
صدای دختره رو میشنوم. فکر میکنم داره آدرس میپرسه ولی وقتی میاد توی تاکسی میشینه و نگاه متعجب من رو میبینه شروع میکنه به تعریف کردن که:
میخواستم برم هفت تیر 300 تومن که از اونجا یه تاکسی بگیرم واسه مدرس 200 تومن و بعد هم یه تاکسی 100 تومنی به خونه بعد این یارو (یه یارو یه فحش مسخره تو حد و اندازه جعفری میده) میگه آژانس بگیر 4000 تومن. فکر کرده من احمقم
من میرم ونک که بعد برم میرداماد و از اونجا برم تو خیابون بیژن و برم خونه. بعد تازه یادش میفته به منی که دارم حاج و واج نگاهش میکنم نگاه کنه و لبخند بزنه.
با خودم فکر میکنم عجب بدبختیه ها... حالا اینا به چه درد من میخوره؟ یاد ... میفتم و به روحش درود میفرسنم.
دوتا دختر دیگه هم سوار میشن که با هم ان. یکیشون میشینه جلو و یکیشون میشینه عقب. تاکسی که راه میافته به خودم فحش میدم که چرا داوطلب نشدم که برم جلو بشینم که این دوستان عزیز از هم جدا نشن و مهمتر از اون، از دست این دختره که بعد ها میگه اسمش آرمیتا پطروسیان ِ راحت بشم.
تاکسی تو خیابونی که تا چشم کار میکنه ترافیکه راه میافته و میون ماشینایی که خودشون هم نمیدونن چرا تو این ترافیک ماشین اوردن بیرون شروع میکنه به چپ و راست رفتن.
حرصم میگیره که چرا وقتی گفت، میدونم سرعت تایپت خوبه.... بهش فحش اساسی ندادم! یعنی من اینقدر خرم؟
دختره تو راه شروع میکنه تمام زندگیش رو برام تعریف کردن. تا جایی جلو میره که مدرک و سند رو میکنه و فتوکپی شناسنامش رو نشون میده و مدرک تدریس تو دانشگاه خواجه نصیرش رو نشون میده و جایزه استاد نمونه و مدرک گرویدنش به دین اسلام و درخواست کاری که ازش شده و هزار و یک جور چیز دیگه. هی با خودم فکر میکنم این دخترایی که سوار ماشین شدن، فکر میکنن من با این دختره احتمالا خواهر برادریم که دختره تمام زندگیش رو برام رو کرد.
از محمد (شوهرش) گرفته تا خواهر و برادر شوهرش و دخترخاله اش و چمیدونم هر ... ای که میشناخت، آمار داد تا جایی که قصد داشتن 4 ماه دیگه بعد از تموم شدن سربازی محمد برن تو کانادا....
منم هی مونده بودم که چی باید بگم. نمیخواستم از خودم حرفی بزنم...
تنها نشونی که از خودم دادم اونجا بود که گفت امروز وقت داشتم از شهردار منطقه 3 دکتر تهرانی.. یک آدم.... همچین داشت دور میگرفت که فحش بده که گفتم میشناسمش... یه دفعه انگار با پبک زدن تو سرش ساکت شد... خلاصه مسخره بود.
وقتی داشت میرفت که بالاخره از مغازه نمیدونم چی چی واسه محمد شام بخره (آخه بیچاره صبحی یه سیب بیشتر نخورده بود و رفته بود سربازی!!!) گفت ببخشید که زیاد حرف زدم. گفتم خواهش میکنم. حداقل اینجوری ترافیک رو تحمل کردیم. بهش بر خورد....
زندگی خیلی شیرینه... به جان عمه ات. یه مشت احمق خوردیم به هم و نمیدونیم چه گوری باید بکنیم.
به درک که این همه مزخرف تو زندگی هست که ارزش تجربه کردن رو هم ندارن.
فکر کنم ملت یه موجود مزخرف احمق رو به هر چیزی ترجیح میدن.
دیگه هیچی واسم مهم نیست. بازم مردنم راحته. هرچند یه زمانی واسه این بود که میخواستم زودتر به خدا برسم و حالا میخوام زودتر از شر خودم راحت بشم.
شاید فردا رفتم موبایل خریدم. به درک.
در حسرت سکوتم و در سوختن از فریب.
کسی گناهی نداره. دیگه این رو باور کردم. دیگه لازم نیست دم به دم به خودم بقبولونم. ولی هنوز هم با مفهومش مشکل دارم که چرا آدما گاهی نمیتونن وجود دیگران رو تحمل کنن.
که چرا هنوز اونقدر خودخواهم که فکر میکنم باید تحملم کنن. که چرا....
اصلا نمیدونم واقعا لازم بود که اینجوری بهم بفهمونن که نباید به هیچ کس اعتماد کرد؟ حتی اونایی که گاهی آدم فکر میکنه واسه چی ممکنه چنین قصدی داشته باشن.
مسخره است. گاهی باید ساکت بود. یعنی انگار همیشه باید ساکت بود.
تمام ارزشهای زندگیم زیر سوالن. تو شرایطی که کسی واست ارزشی قائل نیست، نه برای وجودت، نه برای خواسته هات. نه برای مفاهیمی که همیشه میگی و به نظرت بدیهی میرسن... فقط یه کار میشه کرد.
کاری که فکر کنم خیلی وقت پیش باید انجام میدادم.
آره.. راهش همینه. شاید عوض بشم. هنوز نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم در حالی که دلم نمیخواد خونده بشه.
شاید واسه اینکه دلم میخواد من هم مثل همه اونایی که بهم کلک میزنن، کلک بزنم.
این بدیهیه که آدما پشت روشن فکری سوت میزنن ولی هیچوقت قبولش نمیکنن. یه روشن فکر به هیچ درد من و امثال من نمیخوره. ولی عجب آدمایی خوبی ان. این همون حرفیه که همیشه همه میزنن.
دیگه باید به چی اعتماد کنم؟
یه دوست بگو که به اعتمادی که بهش کردی، جواب درست داده باشه....
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت که هنوز به امیر اعتماد نکردم.
دلم میخواد فحش بدم.
حالا که همه دلشون میخواد ارزشا رو زیر سوال ببرن و زیر سوال بردنش رو با دهن واز نگاه کنن، وقتشه بفهمیم که باهوش بودن معناش، گستاخ بودنه.
آره پسر... خجالتی بودن درست همون حماقته. استاد میگه اونایی که از شهرستان میان تهران درس بخونن موفق ترن... چرا؟ چون... ولی خیلی مزخرف میگه. هیچ هم دلیلش این نیست.
همه میدونن دلیلش چیه.
اصلا چیزی هست که دلیلش رو ندونیم؟
دیگه چشمم به یه مقاله جدید که می افته حالم به هم میخوره.
یا دارن از اتفاقای زندگیشون حرف میزنن که اگه تو هم همون کار رو بکنی به همون جواب میرسی و هیچ کار با ارزشی نیست.
یا دارن از چیزایی حرف میزنن که همه میدونن.
چرا ملت میخوان همه رو احمق ببینن؟
با این حال هنوز نتونستم یه احمق هم پیدا کنم . خیلی عجیبه...
اااااااه. گندش بزنن.