آره... من عاشق شده بودم.
عاشق کسی که...
چی میتونم بگم از موجودی که تنها آرزوت خوشبختیشه؟...
موجودی که وقتی بهش فکر میکنی، دیگه نمیتونی به خودت فکر کنی. موجودی که تنها چیزی که مهمه بودنشه، نه چه جوری بودنش.
نمیدونم چرا باید یه همچین موجودی تو زندگی آدم پیدا بشه. چرا باید یه همچین احساسی به آدم رو کنه.
خوشم نمیاد از داستانای عاشقانه. همشون یه جورن. غیر واقعی. آخر داستان عاشق و معشوق به هم میرسن.
یعنی هیچ نویسنده ای تا حالا عاشق نشده که بفهمه هیچ عاشقی اجازه ی همچین اتفاقی رو نمیده؟
احمقانه به نظر میرسه؟
شاید مسخره باشه ولی از دید یه عاشق، هیچوقت خودش نمیتونه لیاقت معشوقش رو داشته باشه.
و من لیاقت اون رو نداشتم. حتی لیاقت گرفتن وقتش رو هم نداشتم. و این رو کاملا جدی میگم. به هیچ عنوان نمیخواستم بخاطر من کاری بکنه. من لیاقت هیچ کاری رو نداشتم. و اون من رو به چشم یک دوست میدید. و انتظار داشت من هم همین دید رو داشته باشم. مشکلاتم رو بهش بگم، از غم و غصه هام حرف بزنم و... و ... و... . ولی چطور میتونستم بهش بگم که تمام غم و غصه های من خود تویی؟ اون که نمیدونست دوستش دارم.
و ماهها گذشت...
و من میدونستم که باید ازش دور بشم. میدونستم که هر وقت میدیدمش تا مدتها نمیتونستم از فکرش بیام بیرون. و سعی کردم نبینمش. و نمیدونی ندیدنش چقدر سخت بود.
فکر میکنی عاشق شدن راحته؟
فکر میکنی راحته که وقتی با یکی حرف میزنی، هر چند وقت یه بار برگرده بهت بگه حواست کجاست؟ و تو حواست پیش کسی باشه که نمیتونی از فکرش در بیای.
فکر میکنی راحته که وقتی دوستات دور هم جمع میشن و مسخره بازی در میارن و از عشق و عاشقی حرف میزنن و میخندن، تو هم لبخند بزنی و مواظب باشی، که هر لحظه ممکنه بالا بیاری.
فکر میکنی راحته....
و ماهها گذشت...
واسه ی اون مثل روزهایی گذشت که یکی از آدمای دنیا رو ندیده بود، عین میلیاردها آدم دیگه ای که تو روز نمیدید. اما برای من... ماهها بود که ندیده بودمش ولی انگار، سالهایی گذشته بودن بدون هیچ علاقه ای به زندگی... آره... من عاشق بودم. عاشقی که میدونست هیچوقت به معشوقش نمیرسه.
بازگشت زندگی
تو به من گفتی:
زندگی نیست شناسایی راز گل سرخ
زندگی شاید این است که در افسوس گل سرخ شناور باشیم
من به تو می میگویم :
زندگی کاشتن گل سرخی است در پس پرده ابهام دو قلب.
پس بیا باهم باغبان گل سرخی باشیم..
یا سایبان ......
تقدیم به تو غریبه آشنای من
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست
.عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
.عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکیه کنی ،
و از غم زندگی برایش اشک بریزی
.عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی ست ،
که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی ست .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
آرزومند آرزوهای شما اگه مایل بودید تبادل لینک.
ممنون موفق باشید
هجران حس قشنگتریه تا وصال ولی اگه امید وصال باشه
چه خوش روزی بود روز جدایی
اگر با وی نباشد بی وفایی
اگر چه تلخ باشد فرقت یار
در او شیرین بود امید دیدار
خوش است اندوه تنهایی کشیدن
اگر باشد امید باز دیدن
راستی نه فرهاد به شیرین رسید نه مجنون به لیلی
واسه همینه که افسانه های قشنگی ان.
سلام.... یه جورایی حق با شماست. ولی موندم اگه اینو از مردم بگیرم چه چیزی باید جایگزینش کنم؟ آخه ما عادت کردیم به اینکه به چیزی تکیه بدیم!
دوست خوبم ....مهربانم !
من با خودم فکر میکنم که چه اجباری است خودرا به دام خطر این زندگی سپردن و زورق بودنم را یله کنم به دریای طوفانی جهانی که از آن تقریبا هیچ نمیدانم ...و بعد ادای آدمهای زنده و با هویت و با تشخص را نمایش دهم که چه ؟ که یعنی آهای ! مردم این منم که هستم ؟ بودن اینگونه را مضحک میدانم ...شاید برای همین تاج امپراطوری بر سرم گذاشته ام و در سرزمین آبهای همیشه اوتوپیا و شهر آرمانی خویش را بنا کرده ام و با ملتی از جنس خودم که سخت گرفتار کابوس بیداری هستند و در بدر یک جرعه خیال رقص گون اند راه افتاده ام به نا کجا آباد ! ...این تقدیر شوم بشری نیست که بزرگان گذشته هشدارمان دادند ؟ ...خسته شدم از بس در دنیای واقعی به دنبال هم جنس حود گشتم برای دمی گپ ساده ...در این جا کنار تو و دیگران ...در این دنیا که مجازیش میخوانیم و صد البته از هر واقعیت قابل لمس با شش حس انسانیمان ملموس تر است به دنبال رد پای انسانیت ناب و خالص بی دروغ و کلک و دغل میگردیم ...بیا رفیق عزیزم ...بیا با هم این رویای سبک دوست داشتنی را به حقیقت محض وجودیمان پیوند بزنیم ...منتظرت میمانم تا هر وقت که لازم باشد .
ژولیس سزار
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
خوب البته نوشته ی این بارتون با دفعه ی قبل که نظرتونو نوشتید کمی متفاوته... شاید ملایمتر به دین نگاه کرده بودید. به هر حال فکر کنم خیلی ها نحوه استفاده ی درست از دین رو فهمیدند. البته منظورمو می گیرین که؟!
فکر کنم بفهمم. به هر حال اگه قرار بود شیوه استفاده اش رو ندونن که اینقدر سنگ دین رو به سینه نمیزدن.
قلبم تکونی خورد با خوندنش ...
شاید منم لیاقتش رو نداشتم ...