تاکسی

از انقلاب که میومدم ونک.
دختره پرسید هفت تیر از اینجا میبرن؟
یه جوری که انگار اصلا واسم مهم نیست گفتم نمیدونم. و چقدر از حسم خوشم اومد. چرا باید برام مهم باشه؟
تو فکر ریشی ام که گذاشتم. هنوز نمیتونم خودم رو تو این ریشه بشناسم. هر چند قیافه ای که 4-5 ساله تو آینه میبینم رو هنوز هم نمیتونم بشناسم.
گاهی فکر میکنم واقعا خنگم. اگه بهم بگن خودت رو بکش. عمرن نمیتونم. هر دفعه که خودم رو میبینم تعجب میکنم که این منم. نمیدونم چرا. ولی هنوز عادت نکردم.
دختره هر چند دقیقه یه بار بر میگرده به صفی که منتظر تاکسی ان نگاه میکنه و به طور اختصاصی بدون اینکه بفهمم چرا، نگاهش رو من متوقف میشه. هیچ احساس علاقه ای به یه همچین نگاهی ندارم.
تنها چیزی که دلم میخواد اینه که از شرش راحت بشم. با اینکه هیچ کاری نکرده که کار بدی باشه، ولی حوصله اش رو ندارم.
بالاخره یه تاکسی ونک میاد. میرم سوار میشم. نگاه دختره رو میبینم که دنبالم میکنه. واقعا نمیفهمم چرا نگاه میکنه. تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که هفت تیر هیچ ربطی به ونک نداره. تاکسی میزنه کنار و منتظر مسافر میشه.
صدای دختره رو میشنوم. فکر میکنم داره آدرس میپرسه ولی وقتی میاد توی تاکسی میشینه و نگاه متعجب من رو میبینه شروع میکنه به تعریف کردن که:
میخواستم برم هفت تیر 300 تومن که از اونجا یه تاکسی بگیرم واسه مدرس 200 تومن و بعد هم یه تاکسی 100 تومنی به خونه بعد این یارو (یه یارو یه فحش مسخره تو حد و اندازه جعفری میده) میگه آژانس بگیر 4000 تومن. فکر کرده من احمقم
من میرم ونک که بعد برم میرداماد و از اونجا برم تو خیابون بیژن و برم خونه. بعد تازه یادش میفته به منی که دارم حاج و واج نگاهش میکنم نگاه کنه و لبخند بزنه.
با خودم فکر میکنم عجب بدبختیه ها... حالا اینا به چه درد من میخوره؟ یاد ... میفتم و به روحش درود میفرسنم.
دوتا دختر دیگه هم سوار میشن که با هم ان. یکیشون میشینه جلو و یکیشون میشینه عقب. تاکسی که راه میافته به خودم فحش میدم که چرا داوطلب نشدم که برم جلو بشینم که این دوستان عزیز از هم جدا نشن و مهمتر از اون، از دست این دختره که بعد ها میگه اسمش آرمیتا پطروسیان ِ راحت بشم.
تاکسی تو خیابونی که تا چشم کار میکنه ترافیکه راه میافته و میون ماشینایی که خودشون هم نمیدونن چرا تو این ترافیک ماشین اوردن بیرون شروع میکنه به چپ و راست رفتن.
حرصم میگیره که چرا وقتی گفت، میدونم سرعت تایپت خوبه.... بهش فحش اساسی ندادم! یعنی من اینقدر خرم؟
دختره تو راه شروع میکنه تمام زندگیش رو برام تعریف کردن. تا جایی جلو میره که مدرک و سند رو میکنه و فتوکپی شناسنامش رو نشون میده و مدرک تدریس تو دانشگاه خواجه نصیرش رو نشون میده و جایزه استاد نمونه و مدرک گرویدنش به دین اسلام و درخواست کاری که ازش شده و هزار و یک جور چیز دیگه. هی با خودم فکر میکنم این دخترایی که سوار ماشین شدن، فکر میکنن من با این دختره احتمالا خواهر برادریم که دختره تمام زندگیش رو برام رو کرد.
از محمد (شوهرش) گرفته تا خواهر و برادر شوهرش و دخترخاله اش و چمیدونم هر ... ای که میشناخت، آمار داد تا جایی که قصد داشتن 4 ماه دیگه بعد از تموم شدن سربازی محمد برن تو کانادا....
منم هی مونده بودم که چی باید بگم. نمیخواستم از خودم حرفی بزنم...
تنها نشونی که از خودم دادم اونجا بود که گفت امروز وقت داشتم از شهردار منطقه 3 دکتر تهرانی.. یک آدم.... همچین داشت دور میگرفت که فحش بده که گفتم میشناسمش... یه دفعه انگار با پبک زدن تو سرش ساکت شد... خلاصه مسخره بود.
وقتی داشت میرفت که بالاخره از مغازه نمیدونم چی چی واسه محمد شام بخره (آخه بیچاره صبحی یه سیب بیشتر نخورده بود و رفته بود سربازی!!!) گفت ببخشید که زیاد حرف زدم. گفتم خواهش میکنم. حداقل اینجوری ترافیک رو تحمل کردیم. بهش بر خورد....


زندگی خیلی شیرینه... به جان عمه ات. یه مشت احمق خوردیم به هم و نمیدونیم چه گوری باید بکنیم.
به درک که این همه مزخرف تو زندگی هست که ارزش تجربه کردن رو هم ندارن.
فکر کنم ملت یه موجود مزخرف احمق رو به هر چیزی ترجیح میدن.
دیگه هیچی واسم مهم نیست. بازم مردنم راحته. هرچند یه زمانی واسه این بود که میخواستم زودتر به خدا برسم و حالا میخوام زودتر از شر خودم راحت بشم.
شاید فردا رفتم موبایل خریدم. به درک.

نظرات 4 + ارسال نظر
گمشده یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 01:21 ق.ظ http://www.khorshidebihejab.blogsky.com

اگه شما هم مثل من از جایی گم شدی و جدا شدی...
میتونیم کنار بیایم و بلینکیم..
من با عنوان حال نمی کنم

گمشده یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 01:21 ق.ظ

ما شما را میلینکیم.........

گمشده یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 01:37 ق.ظ http://ww.khorshidebihejab.blogsky.com

نگران نباش دارم وبلاگ ولی بیشتر این دو جا هستم ........

پاتوق یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 06:35 ب.ظ http://patogh.blogsky.com

مزخرف بیشترین قسمت زندگی عادیه . خیلی مزخرفه ٬ مگه نه ؟ چرا توی جایی که وقت داره در هر صورت مزخرف طی میشه به مزخرفات گوش ندیم ؟ ( خودم هم نفهمیدم چی گفتم )
راستی جواب کامنتت رو هم گذاشتم .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد