در حسرت سکوتم و در سوختن از فریب.
کسی گناهی نداره. دیگه این رو باور کردم. دیگه لازم نیست دم به دم به خودم بقبولونم. ولی هنوز هم با مفهومش مشکل دارم که چرا آدما گاهی نمیتونن وجود دیگران رو تحمل کنن.
که چرا هنوز اونقدر خودخواهم که فکر میکنم باید تحملم کنن. که چرا....
اصلا نمیدونم واقعا لازم بود که اینجوری بهم بفهمونن که نباید به هیچ کس اعتماد کرد؟ حتی اونایی که گاهی آدم فکر میکنه واسه چی ممکنه چنین قصدی داشته باشن.
مسخره است. گاهی باید ساکت بود. یعنی انگار همیشه باید ساکت بود.
تمام ارزشهای زندگیم زیر سوالن. تو شرایطی که کسی واست ارزشی قائل نیست، نه برای وجودت، نه برای خواسته هات. نه برای مفاهیمی که همیشه میگی و به نظرت بدیهی میرسن... فقط یه کار میشه کرد.
کاری که فکر کنم خیلی وقت پیش باید انجام میدادم.
آره.. راهش همینه. شاید عوض بشم. هنوز نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم در حالی که دلم نمیخواد خونده بشه.
شاید واسه اینکه دلم میخواد من هم مثل همه اونایی که بهم کلک میزنن، کلک بزنم.
این بدیهیه که آدما پشت روشن فکری سوت میزنن ولی هیچوقت قبولش نمیکنن. یه روشن فکر به هیچ درد من و امثال من نمیخوره. ولی عجب آدمایی خوبی ان. این همون حرفیه که همیشه همه میزنن.
دیگه باید به چی اعتماد کنم؟
یه دوست بگو که به اعتمادی که بهش کردی، جواب درست داده باشه....
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت که هنوز به امیر اعتماد نکردم.
دلم میخواد فحش بدم.
حالا که همه دلشون میخواد ارزشا رو زیر سوال ببرن و زیر سوال بردنش رو با دهن واز نگاه کنن، وقتشه بفهمیم که باهوش بودن معناش، گستاخ بودنه.
آره پسر... خجالتی بودن درست همون حماقته. استاد میگه اونایی که از شهرستان میان تهران درس بخونن موفق ترن... چرا؟ چون... ولی خیلی مزخرف میگه. هیچ هم دلیلش این نیست.
همه میدونن دلیلش چیه.
اصلا چیزی هست که دلیلش رو ندونیم؟
دیگه چشمم به یه مقاله جدید که می افته حالم به هم میخوره.
یا دارن از اتفاقای زندگیشون حرف میزنن که اگه تو هم همون کار رو بکنی به همون جواب میرسی و هیچ کار با ارزشی نیست.
یا دارن از چیزایی حرف میزنن که همه میدونن.
چرا ملت میخوان همه رو احمق ببینن؟
با این حال هنوز نتونستم یه احمق هم پیدا کنم . خیلی عجیبه...
اااااااه. گندش بزنن.